کسی را دوست می دارم که مثل خواب شیرین است
دو دستش همچو پروانه پراز گل های رنگین است
کسی که مثل باران بهاری ساده و پاک است
و درهر قطره اش دنیایی از، رویای دوشین است
وتا آن سوی آبی های دریای دلم پرمی کشد هردم
که ابر غصه بر روی دلم پر بار و سنگین است
دریغا هر زمان دستم به دستش می رسد انگار
میان چشم من با صورتش یک خواب غمگین است
امروز هم نیز ..
ومن بی صبرانه منتظر فردا هستم !
ومی دانم که می آیی.
اما نمی دانم که آمدنت را چه کسانی باور دارند؟
باور مسافر ، دل می خواهد ،
سفررا باید جدی گرفت !
تو اگر می آیی
دل خود را به سپارم به غزل
ودر آن روشنی فرصت زیبای تغزل با تو
به سرایم شعری
که تو در
نرگس چشمان اقاقی باشی
وبخوانی بامن
آخرین فصل بهار هستی
آوازخوش هزاربرمی گردد
ای ابرکرم بباربرروی چمن
سرسبزی سبزه زار برمی گردد
ای بلبل خوش نغمه چراخسته شدی
لبخند شکوفه زار برمی گردد
گویند همیشه صبرراپیشه کنید
کان صاحب ذوالفقاربرمی گردد
برگردکه با آمدنت صبروقرار
برکشته ی بی قراربرمی گردد
مردم همه در کوچه حق منتظرند
بانام تو انتظار بر می گردد
بیا بیا که دلم بی بهانه می گیرد
سراغت از در ود یوار خانه می گیرد
میان این همه رسواکه دل به تو بستند
خمارچشم تو ما را نشانه می گیرد


